تبلیغات
googooli9@ - نمیدونم چی بگم
googooli9@
کانال تلگرامی ما را دنبال کنید.با تشکر. googooli9@
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
< form action="http://www.DeveloperStudio.ir/Default.aspx" method="post" > 1Name : < input type="text" name="txtname" / >
Family : < input type="text" name="txtfamily" />
4Password : < input type="password" name="txtpass" / >
2Gender :
Male < input type="radio" name="gender" value="male" / > Female < input type="radio" name="gender" value="female" / >
2List of Lessons :
Visual Basic < input type="checkbox" name="VB" disabled="disabled" checked="checked" / > Visual C# < input type="checkbox" name="C#" / > ASP.NET < input type="checkbox" name="asp" / > SQL Server < input type="checkbox" name="sql" />
3< input type="reset" name="cmdreset" value="Reset the Form" / >
< input type="submit" name="cmdsubmit" value="Send Information" / >

ازکمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند
خانمی گوشی را برداشت.
مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعدازبیست وچندسال انتظار،
پیکر شهید پیدا شده وتا آخرهفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمام موارد قبلی ،آن طرف خط،خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه.می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید.؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد.قبول کرد.
گذشت .
روز موعود رسید.به سر کوچه که رسیدنددیدندهمه جا چراغانی شده.واردکوچه شدند.دیدندانگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست.در زدندکسی منتظر آنها نبودچون گویی هیچ کس نمی دانست قراراست چه اتفاقی بیافتد.
مقدمه چینی کردندصدای ناله همه جارا گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شدمجلس عروسی دختر شهیداست به مجلس عزاتبدیل شدتنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بودکه پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تاخیر انداخت.
عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید.خواست که اتاق را خالی کنند.فقط مادر وداماد بمانند وهمرزم پدرش.
همه رفتند.گفت در تابوت را باز کنید.باز کرد.گفت :استخوان دست پدرم را به من نشان بده.نشان داد.استخوان را درست گرفت وروی سرش گذاشت وروبه داماد با حالت ضجه گفت:
ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است.نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش .
ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست.نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.
من پدر دارم.این مرد پدر من است.نکند بخواهی به خاطر یتیمی ام با من ناسازگارباشی وتندی کنی..این مرد پدرمن است.من بی کس وکار نیستم.
ببین ...


یاس ۹۲
از چی بگم از سامسونگی که شده سمبل رشادت
ایران شده واسش مثه صندوق تجارت
پس glx وطن کجاس نیس?
با اینکه از جیب در میاد اما مجاز نیس
.
پولام صفر شد بهم پول بده ایزد
با این وضع فقط باید پسته رو بلیسم
از چی بگم تو بهم بگو چی بگم خب
ما گفتیمو پراید دوباره ۷ میلیونی شد !




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:54 قبل از ظهر
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some pics to drive the message
home a little bit, but instead of that, this is fantastic blog.
An excellent read. I'll definitely be back.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
کلیه حقوق این وبلاگ برای googooli9@ محفوظ است